سراغت را از که بگیرم که نشانی ها کم نیست و بی نشانی ها بسیار !
مگر نه اینکه تو ، من بودی و من ، تو ! مگر نه اینکه خواسته بودی باشیم در امروز و فرداهایی که گفته بودی از آن ماست ! مگر نه اینکه گفته بودی ساحل اعتبارش را از موج ها می گیرد و دریا اعتبارش را از غرق شده هایش ! مگر نه اینکه قرار بود ما هم اعتبار دریا باشیم ! هان ؟
مگر نه اینکه قرار بود غرق شویم ! تو در من ! من در تو !
بیا !
موهایم را در دست ت بگیر مثل آن وقتهایی که موهایم را می پیچاندی بین انگشتان ت و صورتم را نزدیک می کردی به صورت ت ، که دوست دارم هرم نفس هایت را . نفس بکش ! نفس بکش ! مرا نفس بکش ! صدای نفس هایت ! آرام م می کند .
بیا !
می خواهم بشوم همان دخترک 15 ساله ای که یک ظهر گرم تابستان که عطش بود و دریا تن به آب سپرده و عاشق شده بود . همان ظهری که می خواست غرق شود و تو دست ش را گرفته بودی و گفته بودی :
" نه خانوم کوچولو ! الان زوده ! " و من هنوز مبهوت دو چشم خماری هستم که مرا مست کردند و هر شب باده باده سر می کشم یادش را که آبی بود و آبی و آبی .
من دلم برای آن جوان ک نقاش که روزی قول داده بود دخترکی با موهای خرمائی که این روزها رد پاهایش با موج ها یکی شده را نقاشی کند تنگ شده .
دلم تنگ شده !
برای قایم شدن پشت بوته های تمشک که غافلگیرت کنم و تو دست ت خط بخورد و یک دفعه بگویی "وای خراب شد " و من بخندم و بگویم " عیبی که نداره دوباره بِکش " ، تو بخندی و بگویی " شیطون ک کی می خوای دست از کارای بچگون ت برداری " و من فریاد بزنم "هیچوقت ، هیچوقت ، هیچوقت " و بدوم به سمت ماسه های داغ ساحل که پاهایم را می سوزاند
.